درویش و زاهد

 

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و

از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند

در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن

دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد.

درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.

دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی

را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت

ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما

نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف

عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل

کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی

بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو

هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

 

/ 2 نظر / 26 بازدید
علی

چشم دل باید باز باشه

فاطمه

یا علی گفتیم و عشق اغاز شد