آخ دلم

 

    

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

 

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

 

و هی این و آن سرسری آمد و رفت

 

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد

 

دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد ....

 

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

 

یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است

 

یکی گفت: چرا نور اینجا کم است

 

و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

 

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

 

و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری ؟

 

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی

 

 

همه پشت خود بست

 

 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید