صدای زندگی

پدری با پسرش از کوه بلندی بالا می رفتند که ناگهان پسر از

فاصله کمی به پایین افتاد و از ضربه ای که به پایش خورد ، فریاد

بلندی کشید آی ی ی ی ی ی ی ی !

در همین لحظه از جای نامعلومی صدایی فریاد کنان گفت : آی

ی ی ی ی ی !

پسر که صدا را شنیده بود ، از روی کنجکاوی داد زد : تو کی

هستی ؟

باز همان صدا پاسخ داد : تو کی هستی ؟

 

پسر که این بار عصبانی شده بود ، فریاد زد : بزدل چرا قایم

شدی ؟ این بار هم صدا حرف پسر را تکرار کرد . پسر که

حسابی عصبانی شده بود ، رو به پدر کرد و پرسید : این صدا از

کجا است ؟

پدر لبخندی زد و گفت گوش کن و فریاد زد : من به تو افتخار می

کنم . صدا جواب داد : من به تو افتخار می کنم .

پدر دوباره داد زد : تو یک قهرمانی . صدا جواب داد : تو یک

قهرمانی .

پسر حسابی متعجب شده بود ، اما همچنان سر از کار این

صداها در نمی آورد . پدر برایش توضیح داد که این بازگشت یا

اکوی صدای خود ما است  ، ما هر چه که بگوییم عینا به سوی

خودمان باز می گردد ، درست مثل زندگی . در این دنیا ما هر چه

بگوییم و هر کاری انجام دهیم به سوی خودمان می آید ؛ اگر

خوبی کنیم ، خوبی می بینیم و اگر بدی کنیم ، زندگی بدی

خواهیم داشت . پس این طرز تفکر و نیت های درونی ما است

که زندگی مان را می سازد ؛ در واقع از هر دستی بدهی از

همان دست هم می گیری . پس زندگی ما اتفاقی نیست ،

بلکه بازگشت اعمال امروز و دیروز ما است .

 

پدر از پسرش خواست تا برای داشتن یک زندگی خوب قلب خود

را مملو از عشق ، محبت و صمیمیت کند و همواره کلمات زیبا و

دلگرم کننده بزند تا نور آن همه خوبی و زیبایی بر افق زندگی

اش بتابد .

 

           

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
نیوشا

سلامممم عسييييمممممممم خوفييييي؟؟؟؟؟بدوبيا آپم خوجحالم ميکني راستي نظريادت نره ها باشه نظر ندي ناراحت ميچماااااا خيلي پروشدم خوب حتما بيا منتظرتم گلمممممم خوب فعلابوس بوس بابايييييييي تابعددددددد........عسلمممممم.......{ [بوسه]}{[قلب]}{[بوسه]}

مهدی ملقب به قدیمی

واژه هاي درون قلبم را يك به يك مرور مي كنم : عشق اشك انتظار بيقراري ديوانگي آرزوهاي محال نگاه عاشقانه و ... اما باز هم يك واژه را كم دارم آن واژه تو هستي آري من باز هم ( تو ) را كم دارم ======== [گل][بوسه][گل][قلب][گل][بوسه][گل][قلب][گل][بوسه][گل][قلب]