نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ۸:٤۱ ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٠
یک کامیون با دوازده نفراز مأموران اف بی آی و
افسران پلیس محلی پیدا شد

در ادامه .....

مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها
گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد
ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
در ادامه .......
نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ٦:٠۳ ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩٠
جوجه عقاب مشغول بازی در مزرعه بود ، چند
عقاب را دید که در آسمان اوج گرفتند . آهی
کشید و گفت : کاش من هم می توانستم مانند
آنها پرواز کنم .

در ادامه ....
نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ٧:٥٥ ق.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩٠
حالا که نه مزاحمی ، نه احمق ، نه راهزن ، نه
محترم ، نه فضول ، پس آدمیزاد نیستی !
هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !

ادامه مطلب ....
عمه الیزابت می گفت که شب گذشته خواب پدر بزرگم را دیده
بود که مشغول صحبت با هم بودند . اما پدربزرگ ناگهان با
نگرانی به ساعتش نگاه می کند و می گوید که ساعت
8 ماموریت بزرگی برای انجام دادن دارد و باید برود ..........

ادامه مطلب ......
آن شب مادرم یک بشقاب تخم مرغ و سوسیس با
بیسکویت های سوخته جلوی پدرم گذاشت .

در ادامه مطلب ........
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند
هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
در ادامه مطلب ...
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟

ادامه مطلب ...

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که
زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.
در ادامه مطلب

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید ! به مرغ و گوسفند
و گاو خبر داد ، همه گفتند :
تله ، مشکل توست به ما ربطی ندارد!
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید ! از مرغ برایش
سوپ درست کردند ! گوسفند را برای عیادت کنندگان
سر بریدند! گاو را برای مراسم ترحیم کشتند !
و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به
مشکلی که به دیگران ربط نداش فکر میکرد !!!

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر
گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از
این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر
کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش
رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر
آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی
که تعداد آرزوهایش رسید به... ۵ میلیارد و هفت میلیون
و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد
روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن
برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در
حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط
آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد
مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان
تا ....... پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم
نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند بفرمائید چند
تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای
سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش
را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!
یک روز بعد ظهر وقتی اسمیت داشت از کار بر می گشت خانه ، سر
راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف
ایستاده بود . اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود . اسمیت
پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم . زن
گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد ، این
واقعاً لطف شماست . وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق
عقب رو بست و آماده رفتن شد زن پرسید من چقدر باید بپردازم !
او به زن چنین گفت : " شما هیچ بدهی به من ندارید من هم در این
چنین شرایطی بوده ام . و روزی یکنفر هم به من کمک کرده ، همونطور
که من به شما کمک کردم . اگر تو واقعاً می خواهی که بدهیت رو به
من بپردازی باید این کار رو بکنی ، نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه !"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رودید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد
راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن
پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماه باردار باشه و از خستگی
روی پا بند نبود . او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دونست و احتمالاً
هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد
دلارش رو بیاره ، زن از در بیرون رفت بود ، در حالی که بر روی دستمال
سفره یادداشتی و باقی گذاشته بود . وقتی پیشخدمت نوشته زن رو
می خوند اشک در چشماش جمع شده بود . در یادداشت چنین نوشته
بود " شما هیچ بدهی به من ندارید . من هم در این شرایط بوده ام و
روزی یکنفر هم به من کمک کرد ، همون طور که من به شما کمک کردم
. اگر تو واقعاً می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی باید این کار رو
بکنی . نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه ! "
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سر کار به خونه رفت در حالی که به
اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت : " دوستت دارم
اسمیت ، همه چیز داره درست میشه ."

در یک شهر ساحلی ، درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند، ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 دلاری را روی پیشخوان هتل می گذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.
صاحب هتل اسکناس 100 دلاری را برمی دارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.
قصاب اسکناس 100 دلاری را برمی دارد و با عجله به مزرعه پرورش گوسفند می رود و بدهی خود را به او می پردازد.
مزرعه دار، اسکناس 100 دلاری را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت می دهد.
تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 دلاری را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود می برد.
داروغه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه دوست خودش را یک شب به هتل آورده بود اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.
حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است.
در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمی گردد و اسکناس 100 دلاری خود را برمی دارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.
در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است. ولی به هر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی به هم ندارند، همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند.
توی گمرک بین المللی یک دختر خوشگل که یه موصاف کن برقی نو از یه کشور دیگه خریده بوده از یه پدر روحانی میخواد کمکش کنه که این موصاف کن رو تو گمرگ زیر لباسش بزاره و بیرون ببره تا خانم خوشگله مالیات نده.
پدر روحانی میگه باشه ولی بشرطه اینکه اگه پرسیدن من دروغ نمیگم.
دختره که چاره نداشته میگه باشه.
دم گمرگ مامور میپرسه پدر چیزی با خودت داری که اظهار کنی؟
پدر روحانی میگه از سر تا کمرم چیزی ندارم!
مامور شک میکنه از این جواب عجیب میپرسه: از کمر تا زمین چطور؟
پدر روحانی میگه: یه وسیله جذاب کوچیک که زنها دوست دارن استفاده کنن ولی باید اقرار کنم که تاحالا بی استفاده مونده.
مامور با خنده میگه خدا پشت و پناهت پدر. برو ...

دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران ودوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه را به من برگردان.....
دختر کوچکی با مادرش در وال مارت مشغول خرید بودند. دخترک حدوداً شش ساله بود. موی قرمز زیبائی داشت و کک و مک های صورتش حالت بیگناهی به او می داد .
در بیرون باران بسختی می بارید. از آن بارانهایی که جوی ها را لبریز می کرد و آنقدر شدید بود که حتی وقت برای جاری شدن نمی داد. ما همگی در آنجا ایستاده بودیم. همه پشت درهای وال مارت جمع شده بودیم و حیرت زده به باران نگاه می کردیم .
ما منتظر شدیم، بعضی ها با حوصله، و سایرین دلخور، زیرا طبیعت برنامه کاری آنها را به هم زده بود .
باران همیشه مرا سِحر می کند. من در صدای باران گم شدم. باران بهشتی گرد و غبار را از دنیا می زدود و پاک می کرد. خاطرات بارش، و چلپ چلپ کردن بیخیال در باران در دوران کودکی به اندرون من سرریز شد و به تکرار آن حاطرات خوشامد گفتم .
صدای کم سن و سال و شیرین دخترک آن حالت افسون زدگی که ما را در بر گرفته بود در هم شکست. گفت: مامان، بیا زیر بارون بدویم .
مادر گفت:چه؟ دخترک تکرار کرد: بیا زیر بارون بدویم
مادر جواب داد
نه عزیزم. ما صبر می کنیم تا بارون آهسته بشه
دختربچه لحظه ای صبر کرد و تکرار کنان گفت: مامان، بیا از زیر بارون رد بشیم
مادر گفت: اگر برویم خیس خواهیم شد
دخترک درحالیکه آستین مادرش را می کشید گفت این اون چیزی نیست که امروز صبح می گفتی ؟
امروز صبح؟ من کی گفتم که اگر زیر بارون بدویم خیس نمیشیم؟
یادت نمیاد؟ وقتی داشتی با پدر در مورد سرطانش حرف می زدی. تو گفتی، اگر خدا می تونه ما رو از این مخمصه نجات بده، پس در هر حالت دیگه ای هم ما رو نجات خواهد داد .
تمامی حاضرین سکوتی مرگبار اختیار کردند. قسم می خورم که غیر از صدای باران چیزی شنیده نمیشد. همه در سکوت ایستاده بودند. هیچکس آنجا را ترک نکرد. مادر لحظاتی درنگ کرد و به تفکر پرداخت. باید چه بگوید؟
ممکن بود یک نفر او را بخاطر احمق بودن مسخره کند و بعضی ها ممکن بود به آنچه او گفته بود بی تفاوت بمانند. اما این لحظه ای تثبیت کننده
درزندگی این دختر بچه بود. لحظه ای که باوری سالم می توانست به ایمانی محکم تبدیل شود
مادر گفت:
عزیزم، تو کاملاً درست می گوئی. بیا زیر باران بدویم. اگر خداوند اجازه بـده کـه مـا خیس بشـویـم، خب، فقط بـه یک شستشو احتیـاج خـواهیم
داشت و سپس آن دو دویدند. ما همه ایستادیم و درحالیکه آنها از کنار اتومبیلها می گذشتند تا به ماشین خود برسند و از روی جوی های آب می پریدند نظاره می کردیم. آنها خیس شدند.
آن دو مانند بچه ها جیغ می زدند و می خندیدند و بطرف اتومبیل خود می رفتند. و بله، منم همین کار رو کردم. خیس شدم. باید لباسهام رو می شستم .
شرایط یا مردم می توانند آنچه به شما تعلق دارد را از شما بگیرند، می توانند پول شما، و سلامتی شما را از شما بدزدند. اما هیچکس قادر نیست خاطرات طلائی شما را بدزدد.... پس، فراموش نکنید که وقت بگذارید و از این فرصت های هر روزه خاطراتی شیرین بسازید
امیدوارم شما هنوز هم وقت برای دویدن زیر باران داشته باشید
عشق مادرم
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را
درآورد و خنـده کنـان داخـل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می
کرد و از شادی کـودکش لـذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی
پسـرش شنـا مـی کـرد مـادر وحشتـزده بـه سمت دریـاچـه دویـد و با فریادش
پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح
با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید واز روی
اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق
مـادر آنقـدر زیـاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی
کـه در حـال عبـور از آن حـوالـی بـود ، صـدای فـریـاد مـادر را شنیـد، بـه طرف
آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد .پسر را سریع به
بیـمارستان رسانـدنـد. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.پاهایش با آرواره
های تمساح سـوراخ سـوراخ شـده بـود و روی بـازوهایـش جای زخم ناخنهای
مادرش مانده بودخبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای
زخمهایش را به اونشان دهد. پسر شلـوارش را کنـار زد و با ناراحتی زخمها را
نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت .
ایــن زخمهــا را دوسـت دارم ، اینـها خـراشهای عشـق مـادرم
هستند
گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس
خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده
خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند
یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از
بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن
میگرفت و میخورد !
هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش
را بدهی !!!
مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا
میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد …
بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟
آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.
بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت
وگفت : ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.
آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟
بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید
صدای پول دریافت کند !
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند…
…و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خواهم…
…من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم…من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را…این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد..آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند ، همه چیز عوض شده بود…
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ…»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«…سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ، و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است…
…با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند….
…نمی داند که کجا رفته.
سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا
آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.
ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بودکه او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود
و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بو دو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.پزشک معالج وضعیت بیماری
خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟ برادر خردسال
اندکی تردید کرد و.... سپس نفس عمیقی کشید و گفت:بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد. در
طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بودو مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ
به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند
بر لبانش خشکید. نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟
پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام
خونش را به لیزا بدهدو با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود