گلدسته

هو یا علی مدد

مجنون و عشق الهی
نویسنده : davood ghaib - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳٩٠
 

 

روزی مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد ،

 

 

مرد نماز را شکست و گفت :

 

 

مردک ! در حال راز و نیاز با خدا بودم

 

 

برای چه این رشته را بریدی ؟

 

 

 

مجنون لبخندی زد و گفت :

 

 

من عاشق بنده ای بودم و تو را ندیدم

 

 

تو عاشق خدا بودی

 

 

چطور مرا دیدی ؟ !!!

 

 

 


 
 
رمز موفقیت !
نویسنده : davood ghaib - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳٩٠
 

 

 

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت

را پرسید که چیست ؟

 



 
 
غلام و خواجه
نویسنده : davood ghaib - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩٠
 

 

 

 

  


 
 
 
نویسنده : davood ghaib - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩٠
 

 

چندی پیش در یکی از جلسات یکی از دوستان ، دوستم خاطره جالبی از سفرش به ژاپن نقل کرد. این خاطره جالب شاید یکی از دلایلی باشد که نشان میدهد چرا ژاپن درحال پشت سرگذاشتن همه قدرت‌های صنعتی در دنیا است.
وی گفت:
ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم سر کار دیدم تو خیابون پر پلیس و شلوغه؛ وضع غیر عادی بود. یه کم پرس و جو کردم دیدیم یکی خودکشی کرده.
البته اینقدر تو ژاپن خودکشی زیاد بود که دیگه خیلی جای تعجب نداشت. پرسیدم: چرا طرف خودکشی کرده؟ فهمیدم طرف مهندس پیمانکار یه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحویل صاحبش بده.
روز جمعه ساختمان کارش تموم نشده بود مهندس پیمانکار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و یکشنبه مهلت میخواد که ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز کاری بهش تحویل بده.
تو این
۴۸ ساعت مهندس و تیمش هر کاری می‌کنند نمی‌توانند کارهای نیمه تمام ساختمان رو تمام کنند و ساختمان رو آماده تحویل کنند.
روز دوشنبه که صاحب ساختمان برای تحویل خونه میاید با جسد حلق آویز شده مهندس پیمانکار مواجه می‌شه. حالا نکته جالب اش می دونی واسه من چی بود؟

این ساختمان فقط نصب پریز برق و نظافتش مونده بود. به دوستان ژاپنی به تعجب می‌گفتم این چه آدمی بود خب چرا خودکشی کرده برای همچین موضوع کوچکی. این دیگه خودکشی نداره که.
آنها با دهان باز نگاه می‌کردند می‌گفتند خودکشی نداره؟ این آینده شغلی‌اش به پایان رسیده بود. دو بار زیر قولش زده دیگه کسی بهش کار نمیداد

 

چقدر شبیه ایرانیان هستند!!!!؟

 


 
 
نامه ای به خدا
نویسنده : davood ghaib - ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩٠
 

 

نامه ای به خدا

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دوروبر حجره های طلبه ها می گشت و از توی آشغال های آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.
مضمون این نامه :
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت جناب خدا !
سلام علیکم اینجانب بنده ی شما هستم.از آن جا که شما در قران فرموده اید:"ومامن دابه فی الارض الا علی الله رزقها"
هیچ موجود زنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.
در جای دیگر از قرآن فرموده اید:"ان الله لا یخلف المیعاد"
مسلما خدا خلف وعده نمیکند.
بنابراین اینجانب به جیزهای زیر نیاز دارم :
1-همسری زیبا ومتدین.2-خانه ای وسیع.۳-یک خادم.4-یک کالسکه و سورچی.5-یک باغ.6-مقداری پول برای تجارت.7-لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.
مدرسه مروی-حجره ی شماره ی ۱۶- نظرعلی طالقانی
نظرعلی بعد از نوشتننامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟
می گوید،مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد.
می رود به مسجد امام در بازار تهران(مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه!
او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره.
صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره.
کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی
"نقش هستی نقشی از ایوان ماست     آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:نامه ای که برای خدا نوشته بودند،ایشان به ما حواله فرمودند.پس ما باید انجامش دهیم.و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود
 

 
 
برای خدا .... یا برای خود
نویسنده : davood ghaib - ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩٠
 

 

 در میان بنی اسرائیل عابدی  بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد،  برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر  مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان  گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور  ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و  دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم  هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: «کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو  چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار  برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس  مغلوب من گشتی»

منبع :کیمیای سعادت


 
 
توبه نصوح
نویسنده : davood ghaib - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱ آبان ۱۳٩٠
 

خیلی از ما درباره کلمه توبه نصوح زیاد شنیده ایم . ولی شاید بعضی ها

داستان توبه نصوح را ندانند .

توبه نصوح :

 

نصوح مرد عربی بود که چهره و سیمای زنان داشت و به این جهت کارش

دلاکی در حمام زنانه بود و زنان شاهزادگان را دلاکی می کرد . اتفاقاً روزی

انگشتری دختر امیر در گرمابه گم شد ، قرار شد لٌنگ همه دلاکان را کاوش

کنند.

نصوح وحشت زده بگوشه ای پنهان شد و با خدا عهد کرد که اگر انگشتر پیدا

شود از این کار و شغل توبه بی برگشت کند .

چون انگشتر پیدا شد و نصوح ایمن گشت و توبه ناشکستنی کرد .

توبه نصوح ( توبه ناشکستنی ) معروف شد .