شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره
بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره
یلدا مبارک ......
قطار ... !
راهت را بگیر و برو ،
نه کوه توان ریزش دارد ،
و نه ریز علی پیرهن اضافه ،
هیچ چیز ، دیگر مثل قدیم نیست ... !!!

محرم باز هم نوبت توست
که بگشایی تمام خاطراتت
ز ایامی که در آن بود شیون
گهی نالیدن و گه سر بریدن . . .

محرم در حریم کربلاتندیس شد
محرم همره نام حسین تقدیس شد
محرم با حسین اشک است وخون
محرم با حسین دشت جنون
پیش ازآنی که عزادار محرم باشی
سعی کن درحرم دوست تو محرم باشی

ادامه .....
نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ۳:۱٩ ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳٩٠

خوشبختی چیه؟!
قانون های ذهنی می گن خوشبختی یعنی رضایت.مهم نیست
...چی داشته باشی یا چقدر، مهم اینه که از همونی که داری
راضی هستی یا نه؟!چون یه وقتهایی آدم خیلی چیزها داره اما
باز هم احساس خوشبختی نداره! و بر عکسش...پس یه قانون
وجود داره، که می گه:
ادامه مطلب ...

می کشد هر روز دلها انتظار
انتظار یاری از نسل بهار
می رسد از راه خسته تک سوار
سبز در سبز آسمانی پر غبار
می رسد آخر سواری سبز پوش
شالی از نور خدا بر روی دوش
بر سر هر جاده ای پل می زند
روی هر سجاده ای گل می زند
کعبه از مهدی گلستان می شود
در درون خانه مهمان می شود
کاش برگردی به زودی پیش یار
سینه را خالی کنی از انتظار ...

نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ٧:۳٦ ق.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩٠

زندگی ما اتفاقی نیست ، بلکه
نتیجه بازگشت اعمال امروز و
دیروزمان است .......
ادامه مطلب

نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ٦:٤٥ ق.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩٠
عشق از زبان دکتر شریعتی

ادامه مطلب ....

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
در ادامه ......
نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ۱۱:٥۳ ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٠

تو بهترین دوست من هستی نخیر، تو بهترین دوست من هستی
من تو رو بخاطر آنچه در ذهن من هستی
دوست دارم
یک دوست واقعی
نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ۱۱:٠٤ ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٠

زن: میشه کمکم کنی باغچه رو مرتب کنم؟ مرد:
تو فکر کردی من باغبونم؟
در ادامه ....
نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ٩:٢٩ ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٠
پیرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم
اونجا... اسم رستوران چی بود؟»

در ادامه ....
نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ۸:٤۱ ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٠
یک کامیون با دوازده نفراز مأموران اف بی آی و
افسران پلیس محلی پیدا شد

در ادامه .....
نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ٦:٤٠ ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩٠

شبی از سوز دل گفتم قلم را
بیا بنویس غم های دلم را
قلم گفتا برو بیمار عاشق
ندارم طاقت این بار غم را

داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه

در ادامه .....
نویسنده :
دلقک بی غم - ساعت ۸:٢٢ ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٠

گفتمش آغاز درد عشق چیست ؟
ادامه ...

مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها
گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد
ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
در ادامه .......